
در آشنایی امروز می نویسم تا در بیگانگی فردا به یادم باشی
قلب پاییزی من باغ دلواپسیه خوندنم ترانه نیست هق هق بی کسیه
شب من با هجرت تو شب معراج عذابه تو نباشی موندن من مثل پرواز تو خوابه
تو نباشی کی با اشکم فال خوب و بد بگیره کی منو از سایه های این شب ممتد بگیره
بی تو با این در به در هق هق شب گریه هاست مرد غمگین صدا بی تو مرد بی صداست
نمیدانم چرا در غربت دل های عاشق
دل من میزبان بی کسی های غریبان است

زندگی همیشه بهار نیست به سرنوشت بیاندیش که چگونه تصویرگر جداییهاست
گاهی ابر خزان بر آن سایه ی مرگ افکنده و دست بی وفایی روزگار دست
دو دوست باوفا را از هم جدا کرده و به دست تنهایی و جدایی
می سپارد اگر مرا روزی در این جهان نیافتی با
دسته گل به رسم یاد بود و کلکی آغشته
به اشک بر روی مزارم بیا و در دل خود
زمزمه کن .
آشفته دل خفته در این خلوت خاموش
او زاده ی غم بود و ز غم های جهان گشته فراموش

شاید تنها بهانه ی گشودن درهای دوستی سلام است .
روزی که بیایی دلم را فرش راهت خواهم کرد و به امید اینکه
قایق زندگیت هرگز بر ساحل غم ننشیند در گوشت قصه ی عشق را
می سرایم و با تو از فرداهای پر از شکوفه ی محبت می گویم
با تو خواهم گفت قرن ها نبودنت را که در آخرین دقایق
تو را در گوشه ی خلوت خود یافتم و در اوج
ناباوری به تو رسیدم .
مسافر من :
میروی در دلتنگ ترین پاییز از چشمانت عشق می طراود و دستهایت دست چمدان تنهایی را
می فشارد جاده از پشت با غم های خاطره پیداست بارانی که به صورتت می بارد نه برای دلتنگی آسمان است می بارد تا اشک هایت را بدرقه کند می روی و چمدانت پر از ارمغان دلتنگی هاست که برای نخل ها می بری چشم هایم را می بندم و در سایه سار نگاهت می آرامم یادم باشد بر چشم های مسافران خسته ام که تو را دیده اند بوسه بنشانم ...
رفتی ولی بدان قلب مرا نیز با خودت بردی ...


